تبلیغات
دانلود پاور پوینت های زیبا | مطالب خواندنی زیبا و پرمحتوا | داستانهای کوتاه - مراقب حرفهایتان باشید ...
 
 


<-BlogDescription->

مراقب حرفهایتان باشید ...

پسر بچه ای تند خو در روستایی زندگی میکرد. روزی پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هربار که عصبانی میشود و کنترلش را از دست میدهد باید یک میخ در حصار بکوبد. روز نخست پسر 37 میخ در حصار کوبید. اما به تدریج تعداد میخ ها در طول روز کم شدند. او دریافت که کنترل کردن عصبانیتش آسان تر از کوبیدن آن میخها در حصار است. در نهایت روزی فرا رسید که آن پسر اصلا عصبانی نشد. او با افتخار این موضوع را به اطلاع پدرش رساند و پدر به او گفت باید هر روزی که توانست جلوی خشم خود را بگیرد یکی از میخهای کوبیده شده در حصار را بیرون بکشد. روزها سپری شدند تا اینکه پسر همه میخها را از حصار بیرون آورد. پدر دست او را گرفت و به طرف حصار برد."کارت را خوب انجام داری پسرم. اما به سوراخهای حصار نگاه کن. حصار هیچوقت مثل روز اولش نخواهد شد. وقتی موقع عصبانیت چیزی میگویی، حرفهایت مثل این، شکافهایی برجای میگذارند. مهم نیست چند بار عذر خواهی کنی، چون اثر زخم همیشه باقی می ماند."


مراقب حرفهایتان باشید، چون می توانند بسیار آزار دهنده باشند و اثراتشان برای سالها باقی بماند.




:: مرتبط با: داستانهای کوتاه جالب و آموزنده , مطالب پرانرژی و موفقیت ,
:: برچسب‌ها: مرتضی , مرتضی اصبحی , پرانرزی , موفقیت , مطالب آموزنده , مطالب انگیزش , مطالب تاثیر گذار , خنده دار , عاشقانه , شعر , شعر عاشقانه , آذربایجان شرقی , تبریز , شبستر , سیس , دانشگاه پیام نور , پدر , مادر , عکس , عشق , مناجات , مطالب زیبا , مطالب فلسفی , داستان کوتاه , داستان واقعی , مطالب پر محتوا , مطالب زیبا و پر محتوا , مطالب پر انرژی , مراغب حرفهایتان باشید ,
توسط : مرتضی اصبحی
تاریخ : 1391/04/10
ساراوبهار

1391/08/26 23:10

هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد .گوته

فاطی گلی

1391/06/11 23:17

متن زیبا و پر محتوایی بود
من همه ی مطالبتو خوندم عالی بود

سونیا

1391/05/3 17:22

قشنگ بود
موفق باشین

پاسخ مرتضی اصبحی :

ممنون



مریم

1391/05/2 12:16

درسته همیشه باید مراقب حرف زدنمون باشیم در ضمن آقا مرتضی عنوان مطلبت نوشتی مراغب اونو درستش کن.......

دولت یار

1391/04/15 15:14

سلام!
عالی بود

مسافر

1391/04/10 12:30

خوب یاد گرفته‌ایم ورانداز کردن هم دیگر را. یک خط‌کش این دست‏مان و یک ترازو آن دست‏مان. اندازه می‌‏گیریم و وزن می‌‏کنیم؛ آدم‏‌ها را، رفتارشان را، انتخاب‏‌هایشان را، تصمیم‏‌هایشان را، حتی قضا و قدرشان را!
با معیارهای خودمان، هی بالا و پایین می‌‏کنیم. هی این ور و آن ور می‌‏کنیم و سرآخر ضربه را می‌‏زنیم. اصلاً انگار نه انگار که خودمان بار‌ها خورده‌ایم! اما آدم نمی‌‏شویم انگار! همین‏‌که جایمان عوض می‌‏شود، خودمان می‌‏شویم ضارب، ضربه می‌‏زدیم و زخم…
البته بماند که گاهی هم چاشنی لطف و محبت و دلسوزی اضافه می‌‏کنیم، که خیال خودمان و وجدان‏مان را آسوده کنیم و ضربه را خوش‌رنگ‌و‌لعاب‌تر جلوه دهیم.
به رفیقمان، یک تکّۀ سنگینی می‌‏اندازیم، بعد می‌‏گوییم خیر و صلاحَت را می‌‏خواهم! غافل از اینکه چه بر سر او می‌‏آوریم! می‌‏رویم در فلان مهمانی و هرکس را یک جور مورد بررسی قرار می‌‏دهیم. آن یکی را به ازدواج نکرده‌اش، ‌ این یکی را به نوع رابطه‌اش با مادرش، آن دیگری را به رشته‌ای که خوانده، این را به کارش، آن را به بچه‌دار نشدنش، این را به…
انگار یادمان نداده‌اند که دلسوزی هم اگر باشد، رسمی دارد. یادمان نداده‌اند که هر حرف و اظهارنظری را نباید گفت، ‌چه جلوی رو و چه پشت سر. هی گفته‌اند: غیبت نکنید! تهمت نزنید! قضاوت نکنید! اما کو گوش شنوا؟! یاد نگرفته‌ایم که نگرفته‌ایم…
اصلاً کجا نشسته‌ایم درست فکر کرده‌ایم؟! که این حرف‏‌ها بار دارند، اثر دارند… به همین سادگی‌ها هم نیست… زخمی که می‌‏زنیم، دلی که می‌‏شکنیم، ارزان نیست، یک جایی باید بهایش را بپردازیم…یک وقتی، شاید همین نزدیکی ‌ها…
عالی و بی نقص بود دوست من مثل همیشه موفق باشی..

پاسخ مرتضی اصبحی :

مرسی از نظر پر محتوا تون . عالی بود



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.