تبلیغات
دانلود پاور پوینت های زیبا | مطالب خواندنی زیبا و پرمحتوا | داستانهای کوتاه - کو ه نوردی ...
 
 


<-BlogDescription->

کو ه نوردی ...
سلام به برو بچ  .  من امروز با دوستان رفته بودم کوه میشو جاتون خالی خیلی خوش گذشت اونجا تصمیم گرفتم یادم  باشد  زیبایی  های  کوچک را  دوست بدارم  حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند  و  یادم باشد دیگران را دوست بدارم  آن کونه که  هستند ، نه آن گونه  که می خواهم باشند و یادم  باشد که خودم با خودم مهربان باشم زیرا  شخصی که با خودش مهربان  نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد . راستی یاد داستانی افتادم که ......داستان درباره كوهنوردی ست كه می خواست بلندترین قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود،ماجراجو یی اش را آغاز كرد.اما از آنجایی كه آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینكه هوا تاریك تاریك شد. سیاهی شب بر كوهها سایه افكنده بود وكوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید . در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت كه پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناكی حس می كرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی به ذهن او هجوم می آورند. ناگهان درست در لحظه ای كه مرگ خود را نزدیك می دید حس كرد طنابی كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت می كشد میان آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینكه فریاد بزند : خدایا كمكم كن ... ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی؟ خدایا نجاتم بده - آیا یقین داری كه می توانم تو را نجات دهم ؟ - بله باور دارم كه می توانی - پس طنابی را به كمرت بسته شده قطع كن ... لحظه ای در سكوت سپری شد و كوهنورد تصمیم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد . فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد یخ زده كوهنوردی پیدا شده ... در حالی كه از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محكم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ... 

و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبیده اید ؟ آیا میتوانید رهایش كنید ؟ درباره ی تدبیر خدا شك نكنید . هیچ گاه نگوئید او مرا فراموش یا رها كرده است . و به یاد داشته باشید كه او همیشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در

میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در

میان زشتی های بزرگ باشند




:: مرتبط با: داستانهای کوتاه جالب و آموزنده , دلنوشته ها و دو کلام حرف ,
:: برچسب‌ها: مرتضی , مرتضی اصبحی , پرانرزی , موفقیت , مطالب آموزنده , مطالب انگیزش , مطالب تاثیر گذار , خنده دار , عاشقانه , شعر , شعر عاشقانه , آذربایجان شرقی , تبریز , شبستر , سیس , دانشگاه پیام نور , پدر , مادر , عکس , عشق , مناجات , مطالب زیبا , مطالب فلسفی , داستان کوتاه , داستان واقعی , مطالب پر محتوا , مطالب زیبا و پر محتوا , مطالب پر انرژی , داستان کوه نوردی , دلنوشته ,
توسط : مرتضی اصبحی
تاریخ : 1391/02/14
ساراوبهار

1391/07/25 14:00

سلام
خیلی قشنگ بود.
با هیچ چی نمیشه توصیفش كرد.
پس....

پاسخ مرتضی اصبحی :

ممنون .



سپیده

1391/05/28 22:05

سلام منم تازگیا بهش پی بردم.وبلاکتون خیلی زیباست من خیلی مجزوبش شدم اولین سایتیه که منو اینطور کرده.ممنون

پاسخ مرتضی اصبحی :

ممنون شما لطف دارید .



آلا

1391/05/27 05:40

سلام مرتضی جان...جدا از اشناییت خوشحالم.خدا رو شکر ک همچین تفکری داری جوووون دمت گرم!
خوشحال میشم بیشتر اشنابشیم..مطلبت از نظر من لایکه.

پاسخ مرتضی اصبحی :

ممنون شما لطف دارید .



sms

1391/02/20 16:34

یادش بخیر ما هم بودیم

پاسخ مرتضی اصبحی :

بله



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.